مطالعه موفق با تمرکز(روش مطالعه متمرکز)

حواس پرتی چیست؟

ما می خواستیم روش صحیح مطالعه متمرکز را برای شما توضیح دهیم، دیدیم که باید ابتدا حواس پرتی را تعریف کنیم. شاید شما تا به حال خیلی به “حواس پرتی” فکر کرده باشید و بارها از خود پرسیده باشید که چرا گاهی به هنگام مطالعه حواس آدم پرت می شود؟ ما نمی دانیم که شما برای این سؤال خود چه جوابی پیدا کرده اید اما پاسخ صحیح این پرسش را به شما می کوییم: “حواس پرتی چیزی نیست جز تمایل ذاتی ذهن به درگیری و فعالیت.”

ذهن شما همواره می خواهد درگیر و مشغول باشد. بنابراین اگر آنچه که اکنون انجام می-دهید در شما درگیری و مشغولیت ذهنی ایجاد کند، فکر شما دیگر لزومی احساس نمی کند که به جای دیگر برود و در آنجا درگیر شود. اما اگر در انجام این کار، درگیری ذهنی ایجاد نشود، ذهن شما شتابان به جایی می رود که خود را در آنجا مشغول کند. و این همان حواس پرتی است. برای روشنتر شدن موضوع، مثالی بزنیم: وقتی دوستتان با شما صحبت می کند، اگر بتواند با بیان خود در شما مشغولیت ذهنی و توجه و علاقمندی ایجاد کند، شما با تمرکز فراوان به تمام حرفهایش گوش می دهید. اما اگر او نتواند چنین تأثیری در شما بگذارد چون ذهن شما درگیر نمی شود به سرعت فکر دیگری به ذهنتان راه می یابد و شما در حالی که به مخاطب خود خیره شده اید، دارید به چیز دیگری فکر می کنید. چیزی که در شما درگیری ذهنی ایجاد می کند.

ذهن شما مدام به فعالیت نیازمند است و این نیازمندی را هنگامی که شما مشغول مطالعه کردن هستید، هم دارد. بنابراین اگر آنچه که می خوانید، در شما درگیری ذهنی ایجاد کند، شما مشتاق و متمرکز پیش می روید. در غیر این صورت چشمتان خطوط را دنبال می کند و ذهنتان در جایی دیگر مشغول می شود. به عبارت دیگر، حواستان پرت می شود.

راه چاره

پیش از هر چیز، باید به خاطر داشته باشید که این شما هستید که باید ذهن خود را با موضوع مطالعه درگیر کنید. معمولاً سبک نوشتاری کتاب تلاش می کند که در شما درگیری ذهنی ایجاد کند اما عمده کار با خود شماست. ما اکنون می خواهیم روش مطالعه متمرکز را به شما آموزش دهیم، برای آن که درگیری ذهنی شما پایدار بماند. می خواهیم ذهن شما با جمله جمله کتاب درگیر شود. می خواهیم که شما یک مطالعه کننده فعال باشید. روشهای سنتی مطالعه که شما پیش از این داشته اید، شما را از یک مطالعه متمرکز باز می دارد و باعث می شود که حواس شما مدام پرت شود.


ادامه نوشته

گذر محسن و رفقا



1389/10/24


گفتم رو دیوار وبلاگ یه یادگاری بنویسم که نوشتم..کاری باری ؟!!

پرواز

این قسمت پایانی قصه است.می دونم که موضوع این قصه برای خیلی ها اتفاق افتاده.اگه دوست دارین  واکنش تون رو در همچین وضعیتی بگید.متشکرم...

پرواز

با تکانهای اتوبوس از خواب بیدار شدم.گردنم خشک شده بود. به شیشه سرد اتوبوس تکیه داده بودم و خوابم برده بود.سرم هنوز زق زق می کرد،ولی خیلی بهتر شده بود.هوا تاریک بود.روز آخرین نفسهایش را می کشید.ابرهای سیاه گوش تا گوش آسمان را پوشانده بودند.نمی دانستم بیرون باران می آید یا نه.روی شیشه اتوبوس که خبری نبود.گردنم  را تکان دادم تا کمی روان تر شود.بوی پیاز داخل ماشین رفته بود و به جایش بوی نا و رطوبت مطبوعی همجا را پر کرده بود.کمی گیج بودم.سرم را به اطراف چرخادم.خواب بد جوری چسبیده بود.چشمانم را مالاندم.دوست داشتم باز هم بخوابم ولی خوابم پریده بود.صندلی بغلی کماکان خالی بود.تک وتوک داخل اتوبوس مسافر نشسته بود.گویا بعضی مسافر ها در شهر قبلی پیاده شده بودند.بی اختیار به بیرون نگاه کردم.اتوبوس در لاین اول حرکت می کرد.سواری های ریز و درشت از اتوبوس سبقت می گرفتند.من از بالا به آنها نگاه می کردم. چقدر کوچک به نظر می رسیدند. ناگهان چیز سیاهی با سرعت زیاد از کنار اتوبوس رد شد.فقط توانستم بفهمم ماشین بود.صدای صفیر حرکت ماشین لحظه ای بعد به گوش رسید. حکماً از این ماشینهای اسپرت بود،ولی نفهمیدم از کدام مدل.آخر این چند روز از بس ازاین ماشینها سیاحت کردم،یک پا کارشناس شده بودم.دوباره تمام خیالات و فکرهای این چند روز با دیدن این صحنه دوید توی ذهنم.دوباره اون لاتااِلاتِ زنجیره ای توی سرم می چرخیدند:

ادامه نوشته

این دومین قسمت قصه است.

دایره

توی اتوبوس نشسته بودم.دو روزی بود که تهران بودم.می خواستم به خونه برگردم.این چند روز با مهدی این طرف واون طرف زیاد گشته بودیم.خوش هم گذشته بود.ولی مزه هپروتهای تلخ هنوز زیر زبونم بود.حالم زیاد خوب نبود.شاید چون تازه ناهار خورده بودم.بویی مثل بوی دهان آدمی که سیر خورده باشه،توی اتوبوس پیچیده بود. آفتاب بعد از ظهر از لای پرده های پنجره به درون اتوبوس می تابید.کولر اتوبوس روشن بود،ولی هوای داخل اتوبوس بدجوری دم کرده بود.دلم داشت می اومد توی دهنم.پشت سرم تیر می کشید.به روکش چرک صندلی جلو خیره شدم.فکر کردم شاید اینطوری حالم بهتر بشه.نمی تونستم تمرکز کنم.چشمهام رو بستم. آهنگهایی که مهدی توی ماشین می گذاشت،ماشینهایی که به عمرم ندیده بودم،وحالا خیابان ها،همه جلو چشمم اومد.کم کم دوباره داشتم وارد هپروت می شدم.

ادامه نوشته

این اولین قسمت از یه نوشته سه قسمتی است.امیدوارم خوشتون بیاد.

هپروت

ساعت 11 شب بود.من و دوستم مهدی غروب روز عید فطر از شمال به سمت تهران حرکت کرده بودیم. مهدی فردا باید می رفت سر کار.من هم که شمال کاری نداشتم دنبالش راه افتادم که گربه شاخش نزنه. جاده طبق معمول تعطیلات ماضی ترافیک بود ولی به لطف سبقتهای با جا و بی جایی مهدی تقریباً خوب رسیده بودیم. تازه وارد شهر شده بودیم.توی یکی از اتوبان ها که نمی دونم اسمش چی بود چشمم افتاد به برجهای بلندی که دست راست جاده توی یک دره کوچیک به فاصله کمی از جاده ساخته شده بودند و در امتداد جاده همین طور ادامه داشتن.بریدگی اولی که رسیدیم ماشین پیچید سمت راست.توی اتوبانی افتادیم که موازی برجها از سراشیبی دره بالا می رفت.تا چشم کار می کرد برجهای بیست و چند طبقه بود.جالب تر از اون پایین برجها بود.از بین ماشینهایی که توی حیاط محوطه برجها یا تکو توک کنار اتوبان پارک بودن اسم دو سه تاشونو می دونستم.خلاصه از این همه جلال و سطوت یا به قول فرنگستونی ها کلاس و پرستیژ دهانم باز مانده بود.


ادامه نوشته

درد و دل ممنوع

 

چشمام رو باز کردم و دوباره بستم . نور چراغ بازم چشمام رو می زنه . بازم دلگیر از این نفس های تکراری که میگه هنوز زنده ای .

گربه ها دنبال هم می دوند و من نگاهشون می کنم . همه جا رو زیر رو می کنند ، فقط جرأت بالا اومدن از نیمکت رو ندارند . آخه من در بالاترین قسمت نیمکت نشستم و پاهام رو جایی گذاشتم که باید اونجا می نشستم . خسته شدم از بس سرم رو به نشانه ی سلام جلوی این و اون خم کردم . خستم از زندگی ای که توش یه آدم مرده باشی .

خنده ای که از بیرون اتاق میاد . دیگه مثل قبل به این امیدوار نمیشم که شاید یه نفر پیدا شده راهی کشف کرده که از ته دل شاد باشه . الان می دونم خنده های آنها نیز مانند لبخندهای خودم مصنوعیه .

به من چه بقیه کارشون چیه و چرا کاری می کنند که من نمی فهمم ؟ من هنوز خودم رو پیدا نکردم .

.

.

.

Never was and never will be
You don't know how you've betrayed me
And somehow you've got everybody fooled

Without the mask where will you hide
Can't find yourself lost in your lie

I know the truth now
I know who you are
And I don't love you anymore

آهنگایی که یه زمانی باهاشون زندگی می کردم هم منو تنها میذارن و می میرن تا من هنوز تنها باشم با خاطراتی که می خوان باشن و دوستم دارن که خونه ای داشته باشن و حداقل زندگی بیشتر .

 

این درد دل من نیست که واسه من درد و دل کردن هم ممنوعه . این نا نوشته ای از شخصیتی گنگ درون افکار من است که می نوازد گوش هایم را هنگام تنهایی که از چه ناراحتی که دانستن حال ما شاید مرحمی باشد بر زخمت که در پس ما چیزی بیش از تکه نانی آغشته به دست های گرتل در امید به بازگشت به خانه نیست .

 

گرتل ، یادت باشد که کلاغ ها همیشه در کمین امید تو هستند . پس امیدت را فنا ناپذیر کن .

 


اشتباه نشه این فقط یه نوشته است که ساخته ی تخیلاته . نه چیز دیگه .

مقصر کیه؟

http://www.spe.org/middleeast/#office

اگر به این آدرس رجوع کنید میبینید که در بخش خاورمیانه  SPE  نه تنها خبری از دانشگاه!!! ما نیست بلکه اسمی از ایران هم دیده نمیشه.

با این وضع که حتی  SPE  هم ما رو به رسمیت نمیشناسه مسئولین ادعا میکنند که یکی از بهترین دانشگاه های نفت خاورمیانه هستیم

فراخوان نشریه شعله

در ضمن از علاقه مندان 87 هم دعوت ویژه به عمل میاد مخصوصا دوستانی که تجربه کار نشریاتی هم دارند.

ممنون که رعایت میکنید.......

قابل توجه دوستان پایین زرگری.....

با توجه به نزدیک شدن ایام امتحانات از تجمع های بیش از دونفر تو لاین و به کاربردن الفاظی همچون چاکرم،مخلصم،ارادت،شنا برم،خبریه؟؟؟ هرگونه سوت بلبلی و آواز خوندن و انواع لاف آبادانی و قهقهه زدن در ساعات پایانی شب جدا خودداری کنید 

ما هم قول میدیم اسپیکرها رو روشن نکنیم
ممنون.....

آدرس جدید وبلاگ

با عرض سلام

آدرس جدید وبلاگ www.Put87.ir می باشد. البته وبلاگ از آدرس قبلی هم قابل دسترسی می باشد.

جسارت امید

...آخ که از هر جا که بخوای شروع کنی , همیشه یه سد بزرگ از همون اول سر راهت سبز می شه که اسمش امیده...یا بهتر بگم نا امیدی!

سال اول اوضاع که اینطوری نبود ....به ظاهر که همه چیز , چیزی نبود!. یه جورایی دانشکده زنده بود , از هر 10 قدمی که برمیداشتی یه قدمش با بحث و شور و نشاط دانشجویی همراه بود.خنده و نشاط رو چهره ها نشسته بود , آمفی  همش پر می شد , هر آخر هفته فیلم پخش می شد , کانون ها برگزار می شد و تو کانون ها بچه ها جمع می شدن. بردها همه به روز می شد و هر کی کار خودش رو می کرد حتی شاید یه کمی بیشتر..آخجون دعوا هم می شد.

 ولی امروز چی...ماییم و قدم های سرگردان به دور دانشکده و هم صحبتی با سگان قریحه .... و همه در تناقض قانون بقای انرژی,نسل خاکستری ما که جدیدا  بهش خاک تو سری هم میگن!

عجب خیلی وقته که انجمن از روزهای اوج خودش فاصله گرفته و خیلی وقته که دیگه بچه ها حوصله ی هیچکاری رو ندارن , خیلی وقته که انجمن تو آمفی برنامه نداره و خیلی وقته که آمفی نصفه به زور پر میشه! خیلی وقته که انجمن نشریه بیرون نمیده و خیلی وقته که خیلی ها دیگه قلم به دست نمی گیرند...خیلی وقته.....آره خیلی وقته که این دانشکده با دانشجوهاش سرد و بی روح شدن و باید بهش بگیم مرده کده.

ای کاش که انجمن یه بار دیگه شب شعر بذاره ...کانون هاش دوباره پا بگیره و دوباره همه دور هم جمع بشن دلا از کینه ها کم بشن......... و ای کاش که دیگه رسم زمونه اینقدر دلگیر نباشه!

ببین دوست من دانشکده ی کرخت و بی روح ما نیاز به تجویز سریع با دز بالای با هم بودن داره و نه با من بودن..! با هم بودن نه با من بودن!!

ببین تولستوی به ما چی میگه : ((به هم رسیدن آغاز است, با هم ماندن پیشرفت و با هم کار کردن کامیابی.))

ما میتونستیم با هم آغاز کنیم و با هم بمونیم و با هم کار کنیم. اینطوری شروعی داشتیم که باعث پیشرفتمون می شد و در نهایت به یه جایی می رسیدیم که همه آرزوشو داریم, جایی که شاید حسرت درک یک لحظه اش در سراسر عمرمان ما را همراهی خواهد کرد.

و شاید  هنوز هم خیلی دیر نشده است.

انجمن هنوز زنده است.

 

  

 

این نیز می گذرد !!!!

playground school bell rings again

rain clouds come to play again

has no one told you he's not breathing?

hello i'm your mind giving you someone to talk to

hello

if i smile and don't believe

soon i know i'll wake from this dream

don't try to fix me i'm not broken

hello i'm the lie living for you so you can hide

don't cry

suddenly i know i'm not sleeping

hello i'm still here

all that's left of yesterday . . .

 



بازم تنها تو اتاق و بازم خسته و گرفته از روزای تکراری که منو یاد اون روزایی می اندازه که ما هم دلی داشتیم و شاد و خندون همراه دوستامون که اونام منو دوست داشتن ساعت یک بعد از نصف شب برمی گشتم خونه و مادر مثل همیشه نگران ، که کجایی تو و من سر به پایین و با لبخندی روی لب که مادر جان بزرگ شدم و نباش نگران و شام چه داریم ، و مانند همیشه با سکوتی دوست داشتنی می فهماند که درون قابلمه ست و قبل از خوردن داغ کن که سرد شده و از دهن افتاده و اگر دوست نداری کالباس زیر جا یخی داریم و تعویض لباس داده و تلویزین روشن کرده چرخشی دور فلک زده و شامی کالباس خورده و خواب خوش که هیچ وقت تکراری نبود و لذتی بی نهایت بود .

 

فرداها آمد و من همچنان در تکاپوی هرروز و دوستانی می خواندنم ، که پسر تو کنکور داری باز کجا آمدی ؟ که می خندیدم و غبطه می خوردم بر دوستانی که دوستشان داشتم و دارم و خواهم داشت تا مرگی که بزودی فرا می رسد و اما من همچنان نفسی دارم که می آید و نخواهد رفت که نمی تواند دل بکند از من که من در مصرفش هم صرفه جویم .

 

کماکان دل تنگم از این ناکجا آباد که کجایم در پی چه کسی می دوم که او فقط خودش را دارد و لاغیر و امیدی به بودن نمانده و پا ماندن از دست به رفته که می زنند پایت را و قلم می کنند دلت را و می برند فردایت و من با دهانی باز، که هستند اینان که نمی دانند از زندگی به جز همین یه تکه نان ؟

 

باز کلاس و باز استاد و باز نیش های تا بناگوش که استاد نمره ات کجاست ، آنجا را بگردیم و زیبا بنویسم با چند رنگ تا استاد دهد بیستی با سرعت فشنگ و می گرید استاد، اینجا کجاست که گوشت برادر می خورید و استخوان هایش را دور می ریزید و باز می خندید که استاد بیا homework  در خفا که دیگران ندانند و خود به صدر A رفته و دیگران به دنبال خورده مانده در ته حساب که کتاب همه را خالی کرده و نداریم و نباید بگردیم در این شهر که خرجش می رسد به فلک .

ما و فیل لی لی پوت...

آخخخیییی... چن وقتیه که دلم خیلی گرفته...خیلی ناراحتم...آخه لی لی پوت هم اتاقیم یه چیزی می خواد اما من نمی تونم واسش برآورده کنم...آخه می دونین چن وقتیه که چن تا از اهالی محترم جنگل اومدن خوابگاه ما مهمونی...همین یکی دوروز پیش بود اژدر دوست و همساده ی خوبم تو اتاقشون با یه آقا ماره آشنا شده بود که از قضا مثل اینکه خیلی هم مار خوش برخورد و خوش مشربی بودن و کلی هم با بچه ها رفیق شده بودن...

تازه این که چیزی نیست شاپور دوستم از بیشه یه گربه ای با خودش آورده... انصافا هم که من خودم با گربه هه چن تا برخورد داشتم خیلی شخصیت با کمالات و محترمی هستن هر دفعه ما از ناهار برمی گردیم کلی میان تعظیم می کنن و احترام میذارن...اتفاقا از وضعیت غذا ها هم خیلی ابراز رضایت می کردن و هی قربون صدقه سلف و شورای صنفی می رفتن... .

از آقا ماره و گربه و اینا که بگذریم تازه یه موش خیلی مامانی هم الان تو کمد یکی از بچه هاست هی اصرار می کنه که من باید برم گویا بچه ها میگن نه حالا کجا با این عجله هستیم در خدمتتون...

خلاصه جمع همه اهالی چنگل جمعه سگ و غورباقه و مار و عقرب و اینا همه هستن... حالا این وسط من موندم لی لی پوت و یه مشکل:

از شما چه پنهون این آقا لی لی پوت ما یه فیل کوچولویی داره که اتفاقا خیلی هم دوستش داره...تازه گویا آقا فیله حسابی هم به رشته مهندسی نفت و شیمی علاقه نشون میده... لی لی پوت ما هم میگه حالا که جمع اینا همه جمعه چرا فیل من نباشه...

نمی دونم چی بگم از یه طرف چیزی که لی لی پوت می خواد خیلی سخته از یه طرف هم خب لی لی پوته دیگه من نمی خوام روشو زمین بذارم...

رفتم دم در خوابگاه تا در ورودی رو متر کنم آخه بیچاره فیل لی لی پوت 3 متر قدشه میترسم از در رد نشه...تازه بعدش چطوری نگداریش کنیم...اتاقامون که خیلی کوچیکن،4تا کمد هم که بیشتر نداریم تو هر اتاق،وسایلشو چی کار کنه؟؟؟

به هر حال رفقا اگه فکری به ذهن شما رسید حتما به ما بگین که فیله رو یه جوری از پسش بر بیایم شاید اگه شد بعدش خرس خودم رو هم آوردیم...


پی نوشت:

این مطلب پیرو پیدا شدن موش در اتاق 176، مار در اتاق 169 و عقرب (یکی دو ماه پیش)در دستشویی  خوابگاه زرگریان نوشته شده.امید که تاثیر گذار باشد... 

فرهنگ کار تیمی



در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو  هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که  كل تيم  10 نفره  روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلي، بعد 10 نفر روی 7 صندلي و  همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.