"- من یه بچه پودارم.سوار ماشین بی سقف آبی نفتیم شدم.دارم کردنه های جاده چالوس رو یکی یکی رد می کنم.عجـب بادی می زنه.کمی بوی دوده میاد.امان از این کامیونهای دربوداغون مال عهد بوق که هوا رو آلوده می کنن.دوستام توی ماشین نشستن و دارن سربه سر هم می گذارن.از نمایندگی پوما که دیشب با هم رفته بودیم حرف می زدن.دیشب سه دست،نَه پنج دست بلوز و شلوار،ست هم خریده بودم.تقریباً دویست،نَه،هفت صد هزار تومَنی برام آب خورده بود.

آخه مرد حسابی یه تیشرت مارک دار صدو پنجاه تومانه.این خریدی که تو کردی در میاد یک چیزی بالای یک میلیون تومن.

 - آره،یکو دویست پولش شده بود.اصلاً....

- اَه.بسه دیگه.آدم توی خیالِشم حریص باشه نوبر والا"

اتوبوس تکان خورد.کم کم داشتیم راه می افتادیم.به دور و برم نگاه کردم.اتوبوس پر نشده بود.صندلی بغلی من هنوز خالی بود.سرم را به صندلی جلو تکیه دادم.سعی کردم بخوابم بلکه درد سرم کمتر شود.چشمانم را دوباره بستم. بازهم فکرها،صداهاو تصویرها دور سرم می چرخید.

"- بسه دیگه.اصلاً یعنی چی کاش من جای فلان کسک بودم.سرم درد گرفت.فرضاً جای فلان آقا زاده پولدار بودم.فرضاً  هرچی خواستم خریدم،هرچی خواستم پوشیدم،برای تفریح،شمال که سهله با دوستام کره ماه هم رفتم.بعدش چی؟به چی رسیدم؟مگر غیر از اینه که همین الان که داشتم خیال می کردم هم حریص بودم.دیگه چه برسه به خود واقعیت.با این وضعیت هیچ وقت به آرامش می رسم؟راحت میشم؟میگم دیگه بسه،من از ته دل خوشحالم؟عمراً اگه بگم."

اتوبوس در سر بالایی جاده حرکت می کرد.بی حال بودم.سرم درد می کرد.این فکرها همین طور دور سرم می چرخید.از پنجره به بیرون نگاه کردم. سرم را به شیشه ی اتوبوس که سرد بود چسباندم. شاید سر دردم ساکت شود.اما فایده نداشت.به بوی رطوبت و خفگی توی اتوبوس عادت نکرده بودم.هرچه سعی می کردم فکر نکنم نمی توانستم.سر دردم به خاطر همین هذیانها بدتر شده بود.

"- بر فرضم که بگی من خوشحالم،اون وقت بعدش چی؟برفرضم که تو اون ماشین توی روزنامه رو هم خریدی.یک ماه باهاش پزبدی.دو ماه باهاش پز بدی.آخرش برای خودت هم تکراری میشه یا نه؟بر فرضم...

-چقدر فرض می کنی سرم ترکید.حرف نزن بذار به درد خودمون بمیریم.تو هم وقت گیر اوردی توی این سر درد.

- نه،بذار.اگه حرف حساب نمی زنم بگو.اصلاً فرض کن برات تکراری هم نشه.تو توی زندگیت پولدار شدی یا پسر یه آدم پولدار بودی.بعدش رفتی و همون ماشین توی روز نامه رو خریدی تا ازش برای راحتی خودت استفاده کنی.یک قسمت بزرگی از این لذته  بَه بَه و چَه چَه مردم و نگاههای مات و مبهوط مردمه که اتفاقاً دلیل اصلی خریدن ماشینه هم همینه،چون بین راحتی یه ماشین100 میلیونی با یه 400 میلیونی مگه چقدر فرقه؟ قبول داری.

- آره

- حالا من از تو یه سوال می پرسم.برای چی باید حرف مردم برات مهم باشه؟اصلاً مگه فرقی هم میکنه که اون ها چی بکن ؟ما داریم خودمون رو گول می زنیم.فقیر و غنی هم نداره.اونی که نداره می خواد داشته باشه تا کم نیاره و پز بده.اونی هم که داره، می خواد بیشترش کنه تا بیشتر پز بده.که چی؟آخرش هم که همه میریم ریز یک متر مکعب خاک.توی دایره زندگی هی دور خودمون می گردیم و می گردیم ومی گردیم،ولی دوباره اول دایره هستیم.اصلاً دایره که اول نداره.همه اش اوله.تو هی می چرخی،می چرخی، می چرخی و خودت هم حالیت نیست که از جایی که هستی تا حالا هزار بار رد شدی.اصلاً زندگی ما یعنی همین.ما داریم توی یک دایره دور می زنیم.هدفهامون،زندگی مون و جاهایی که بهش می رسیم همه روی دایره ی زندگی یه. ما با بدست آوردن،نمایش دادن،لذت بردن و دنبال بدست آوردن بعدی رفتن داریم این دایره رو تکرار می کنیم.هر نفس ما یک دور،دوراین دایره زدنه.فقط مرگه که ما رو از این دایره می اندازه بیرون و آدمهای که به دنیا میان جایه از رده خارج شده ها رو می گیرن. من که هزاران بار این دایره رو چرخیدم چرا منتظر مرگ باشم تا لطف کنه و من رو از حماقت بیرون بیاره؟چرا خودم خودم رو از حماقت در نیارم؟"