اینجا ایران . . . و دیگر هیچ !!!
اینجا ایران . . . و دیگر هیچ !!!
درد و دل ممنوع
چشمام رو باز کردم و دوباره بستم . نور چراغ بازم چشمام رو می زنه . بازم دلگیر از این نفس های تکراری که میگه هنوز زنده ای .
گربه ها دنبال هم می دوند و من نگاهشون می کنم . همه جا رو زیر رو می کنند ، فقط جرأت بالا اومدن از نیمکت رو ندارند . آخه من در بالاترین قسمت نیمکت نشستم و پاهام رو جایی گذاشتم که باید اونجا می نشستم . خسته شدم از بس سرم رو به نشانه ی سلام جلوی این و اون خم کردم . خستم از زندگی ای که توش یه آدم مرده باشی .
خنده ای که از بیرون اتاق میاد . دیگه مثل قبل به این امیدوار نمیشم که شاید یه نفر پیدا شده راهی کشف کرده که از ته دل شاد باشه . الان می دونم خنده های آنها نیز مانند لبخندهای خودم مصنوعیه .
به من چه بقیه کارشون چیه و چرا کاری می کنند که من نمی فهمم ؟ من هنوز خودم رو پیدا نکردم .
.
.
.
Never was and never will be
You don't know how you've betrayed me
And somehow you've got everybody fooled
Without the mask where will you hide
Can't find yourself lost in your lie
I know the truth now
I know who you are
And I don't love you anymore
آهنگایی که یه زمانی باهاشون زندگی می کردم هم منو تنها میذارن و می میرن تا من هنوز تنها باشم با خاطراتی که می خوان باشن و دوستم دارن که خونه ای داشته باشن و حداقل زندگی بیشتر .
این درد دل من نیست که واسه من درد و دل کردن هم ممنوعه . این نا نوشته ای از شخصیتی گنگ درون افکار من است که می نوازد گوش هایم را هنگام تنهایی که از چه ناراحتی که دانستن حال ما شاید مرحمی باشد بر زخمت که در پس ما چیزی بیش از تکه نانی آغشته به دست های گرتل در امید به بازگشت به خانه نیست .
گرتل ، یادت باشد که کلاغ ها همیشه در کمین امید تو هستند . پس امیدت را فنا ناپذیر کن .
اشتباه نشه این فقط یه نوشته است که ساخته ی تخیلاته . نه چیز دیگه .
playground school bell rings again
rain clouds come to play again
has no one told you he's not breathing?
hello i'm your mind giving you someone to talk to
hello
if i smile and don't believe
soon i know i'll wake from this dream
don't try to fix me i'm not broken
hello i'm the lie living for you so you can hide
don't cry
suddenly i know i'm not sleeping
hello i'm still here
all that's left of yesterday . . .
بازم تنها تو اتاق و بازم خسته و گرفته از روزای تکراری که منو یاد اون روزایی می اندازه که ما هم دلی داشتیم و شاد و خندون همراه دوستامون که اونام منو دوست داشتن ساعت یک بعد از نصف شب برمی گشتم خونه و مادر مثل همیشه نگران ، که کجایی تو و من سر به پایین و با لبخندی روی لب که مادر جان بزرگ شدم و نباش نگران و شام چه داریم ، و مانند همیشه با سکوتی دوست داشتنی می فهماند که درون قابلمه ست و قبل از خوردن داغ کن که سرد شده و از دهن افتاده و اگر دوست نداری کالباس زیر جا یخی داریم و تعویض لباس داده و تلویزین روشن کرده چرخشی دور فلک زده و شامی کالباس خورده و خواب خوش که هیچ وقت تکراری نبود و لذتی بی نهایت بود .
فرداها آمد و من همچنان در تکاپوی هرروز و دوستانی می خواندنم ، که پسر تو کنکور داری باز کجا آمدی ؟ که می خندیدم و غبطه می خوردم بر دوستانی که دوستشان داشتم و دارم و خواهم داشت تا مرگی که بزودی فرا می رسد و اما من همچنان نفسی دارم که می آید و نخواهد رفت که نمی تواند دل بکند از من که من در مصرفش هم صرفه جویم .
کماکان دل تنگم از این ناکجا آباد که کجایم در پی چه کسی می دوم که او فقط خودش را دارد و لاغیر و امیدی به بودن نمانده و پا ماندن از دست به رفته که می زنند پایت را و قلم می کنند دلت را و می برند فردایت و من با دهانی باز، که هستند اینان که نمی دانند از زندگی به جز همین یه تکه نان ؟
باز کلاس و باز استاد و باز نیش های تا بناگوش که استاد نمره ات کجاست ، آنجا را بگردیم و زیبا بنویسم با چند رنگ تا استاد دهد بیستی با سرعت فشنگ و می گرید استاد، اینجا کجاست که گوشت برادر می خورید و استخوان هایش را دور می ریزید و باز می خندید که استاد بیا homework در خفا که دیگران ندانند و خود به صدر A رفته و دیگران به دنبال خورده مانده در ته حساب که کتاب همه را خالی کرده و نداریم و نباید بگردیم در این شهر که خرجش می رسد به فلک .
دیوانه ای را بسته به عمودی ، مأمور شمارش شماری کردند .
دیوانه اما ، هر بار شمارش را عددی داد ، نه درست نه مشابه . خشم تا بر متصدی حاصل شد ، فریادی بزد پرنده پران و گفت :
- که چه گویی ای ابله ، هر بار که شمردی ، غلط گفتی و متناقض .
دیوانه خنده ای کرد و گفت :
که نه من ابلهم . بل اینان که شمرم گاه هستند و گاه نه .
متصدی دستی به ریشش برد و شپش خاراند و به شمارش شوندگان نظر انداخت و سپس مدتی بر لب خود زمزمه ای آرام راند . پس از گذر مدتی متصدی در همان حال قبل ، فریاد را بلند راند :
که جداً مستحق حمل نام دیوانه ای . اینان که همچون بتانی بی عملند .
متصدی منتظر جواب دیوانه مدتی را سپراند . اما صدایی نه آمد . طاقتش تمام و چرخاند گردن که فریاد زند بر سر دیوانه اما . . .
نه دیوانه ای بود ، نه عمودی .
دیگران با تعجب می نگریستند . نه متصدی بود و نه شماری . تنها دیوانه بود و عمود .