دیوانه ای را بسته به عمودی ، مأمور شمارش شماری کردند .

دیوانه اما ، هر بار شمارش را عددی داد ، نه درست نه مشابه . خشم تا بر متصدی حاصل شد ، فریادی بزد پرنده پران و گفت :

- که چه گویی ای ابله ، هر بار که شمردی ، غلط گفتی و متناقض .

دیوانه خنده ای کرد و گفت :

که نه من ابلهم . بل اینان که شمرم گاه هستند و گاه نه .

متصدی دستی به ریشش برد و شپش خاراند و به شمارش شوندگان نظر انداخت و سپس مدتی بر لب خود زمزمه ای آرام راند . پس از گذر مدتی متصدی در همان حال قبل ، فریاد را بلند راند :

که جداً مستحق حمل نام دیوانه ای . اینان که همچون بتانی بی عملند .

متصدی منتظر جواب دیوانه مدتی را سپراند . اما صدایی نه آمد . طاقتش تمام و چرخاند گردن که فریاد زند بر سر دیوانه اما . . .

نه دیوانه ای بود ، نه عمودی .

دیگران با تعجب می نگریستند . نه متصدی بود و نه شماری . تنها دیوانه بود و عمود .