اهمیت تزریق گاز به مخازن نفتی


a) گل پايه آبي
b) گل هوا و كف : نوعي گل پايه آبي بوده كه در طبقات با شكستگي زياد مورد استفاده قرار مي گيرند.
c) گل پايه روغني : بخش عمده آن گازوئيل ( ۹۵٪ تا ٩۸٪ ) و بقيه آن آب نمك و ديگر افزودنيها مي باشد.به چند دليل در حفاريها از گل روغني استفاده مي شود :
1. در بخشهاي مخزني جهت جلوگيري از ريزش چاه
2. جلوگيري از ريزش شيل
3. عدم نفوذ زياد گل بدرون سازند
الف ) گاهي نوع خاص از گل تزريق مي شود به نام پيل : كه با ويسكوزيته بيشتر است و هنگامي كه چاه ساكن است بدرون چاه اضافه مي شود و جلوگيري از هرزروي كه يا از LCM (مواد كنترل كننده هرزروي) و يا از Hv Pill ........
مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.
پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.
مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.
پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.
مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.
پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!!
دوران قبل از دانشگاه = حسرت
کنکور = گذرگاه کاماندارا
قبول شدن در دانشگاه = صعود به قله اورست
دوران دانشجویی = سالهای دور از خانه
خوابگاه دانشجویی = آپارتمان شماره 13
بی نصیبان از خوابگاه = اجاره نشین ها
امتحان ریاضی = کشتار بیوجرسی
از دانشگاه تا خوابگاه = از کرخه تا راین
بقیه درادامه مطلب...

امروز اولین بار بود که لاما تنها به خانه ها سر کشی میکرد . البته قبلا بارها با فرشته های دیگر به خانه ها سر زده بود اما تنها در قالب تماشاگر... کودکانی که یا بستنی شکلاتی بزرگ می خواستند یا یک عروسک و یا یک ماشین اسباب بازی کنترلی...گاه کودکانی بودند که افق دیدشان از اینها فراتر می رفت و چیزهایی از قبیل پرواز در آسمان ها و یا سفر با یک کشتی بزرگ را طلب می کردند. لاما به هریک از 6 خانه ی ابتدای کوچه سر زد و در حد توانش (آن قدر که خداوند به او اختیار داده بود) خواسته های بچه هارا بر آورده کرد.
خانه ی شماره " 7 " اما یک خانه ی معمولی بود ... از درب فلزی کهنه اش و ظاهر ساده ی خانه مشخص بود که خانواده ی ثروتمندی در آن زندگی نمی کنند . پدر خانواده معلم بود ، 4 فرزند داشت و با حقوق اندکی که از دولت می گرفت چرخ زندگی را به سختی میچرخاند . پنجره های خانه را یک لایه غبار پوشانده بود . درختها و گل های باغچه نیز اینگونه وانمود می کردند که مدت هاست که از بی توجهی رنج میبرند...
لاما طبق برنامه به سراغ کوچکترین فرزند خانه رفت. پسر 7 ساله ای که با برادر و خواهر 13 و 15 ساله اش در یک اتاق میخوابید.خواهر بزرگترش نیز در آستانه ی ازدواج بود. پسرک بر روی پتوی نازکی که دولا شده بود دراز کشیده بود و خیره به عکس زنی می نگریست که گویی مادرش بود... چند لحظه ای از حضور فرشته در کنار پسرک نگذشته بود که کودک لب به دعا کردن باز کرد: - خدایا! پرودگارا! یه کاری کن که مامانم دوباره خوب شه! موهاش! موهاشو بهش برگردون! یه جوری به بابام پول بده که مامانمو ببره خارج خوب کنه! یه کاری کن که دوباره بتونیم باهم به گلها و درختها آب بدیم یه کاری کن مامانم دوباره بتونه باهام تو حیاط بازی کنه من رو دستاش چشم بذارم تا بقیه قایم شن ...
فرشته ی جوان که از نحوه دعا کردن خالصانه پسرک مغموم شده بود آرام پرهای سپیدش را بر سر و روی پسرک کشید و از اتاق بیرون رفت...
مادر پسرک مبتلا به سرطان خون در بیمارستان بستری بود موهایش را از ته تراشیده بودند. پزشکان حالش را "وخیم" گزارش کرده بودند البته گفته می شد در صورت اعزام بیمار به خارج از کشور ممکن بود فرصتی برای درمان وی مهیا شود. مرد معلم (همسرش) نیز در حال تلاش برای جمع آوری هزینه های سفر به خارج بود.
" لاما " ی فرشته اما عزم خود را جزم کرده بود که با خداوند در مورد پسرک و مادر بیمارش با خداوند صحبت کند. وقتی موضوع را با خداوند متعال مطرح کرد ، پروردگار لبخندی زد و به فرشته گفت که روزهای خوبی در انتظار این پسر هست.
"لاما "ی فرشته خشنود و امیدوار از این سخن خداوند رفت تا باز هم به پسرک و مادرش سر بزند. در این حین با صحنه ی جالبی روبرو شد: والدین شاگردهای مرد معلم جلوی در خانه ی آنها گرد آمده بودند تا هر یک به اندازه ای که وسعش می رسید این خانواده را کمک کند.از موسسه ی خیریه ای که روزگاری زن خود در آن عضو بود نیز خبرهای مسرت بخشی می رسید : موسسه بخشی از هزینه ی سفر را تقبل کرده بود... لاما تقریبا هر روز به این خانه سرکشی می کرد و از نزدیک شاهد تلاش های خانواده و همچنین امیدواری هایشان برای بهبودی مادر خانواده بود... پس از مدتها نوری تحت عنوان " امید " چهره پسرک را فرا گرفته بود...
پس از گذشت چند روز از اولین دیدار لاما با پسرک وقتی نیمه شب جمعه فرشته از خیابان هشتم به پائین سرازیر میشد پارچه های مشکی که از دور بر در و دیوار خانه ی شماره "7" خودنمایی می کرد، توجه اش را جلب کرد... مادر پسرک قبل از آماده شدن کامل مقدمات سفر از دنیا رفته بود...
چندین وچند سال بعد وقتی "لاما" فرشته ی با تجربه ی درگاه خداوند متعال پس از مدت ها از خیابان هشتم آن قسمت شهر عبور می کرد خانه ی شماره "7" را بسیار متفاوت از چند سال قبل یافت: خانه رنگ و روی خوبی گرفته بود و گلها و گیاهان آن بسیار شاداب به نظر می رسیدند. در کنار خانه شماره "7" مطب پزشکی بود که از برترین پزشکان کشور در زمینه درمان بیماران سرطانی به شمار میرفت. درون مطب عکس زنی بود با موهای از ته تراشیده و کودکی که چشمهایش را مثل بازی قایم موشک روی دستهای زن گذاشته بود.
1.نمی دونم چرا کسی به اسم خودش نظر نمیگذاره؟!!!!
2.چرا کسی راجع به مطلب نوشته شده نظر نمیده و همه نظرات غیر میدن
3.چرا کسی طلسمو نمی شکنه و اکانت درخواست نمیکنه و شخص جدیدی مطلب نمینویسه بابا والا به خدا بچه ها خسته شدن از بس وبلاگو باز کزدن چشمشون خورد به خزعولات من و ...
4.عید رو به همه تون تبریک میگم دوستان خوبم! امیدوارم در سال جدید همه مون موفق باشیم خصوصا در زمینه کنکوری که پیش رو داریم