پرواز

این قسمت پایانی قصه است.می دونم که موضوع این قصه برای خیلی ها اتفاق افتاده.اگه دوست دارین  واکنش تون رو در همچین وضعیتی بگید.متشکرم...

پرواز

با تکانهای اتوبوس از خواب بیدار شدم.گردنم خشک شده بود. به شیشه سرد اتوبوس تکیه داده بودم و خوابم برده بود.سرم هنوز زق زق می کرد،ولی خیلی بهتر شده بود.هوا تاریک بود.روز آخرین نفسهایش را می کشید.ابرهای سیاه گوش تا گوش آسمان را پوشانده بودند.نمی دانستم بیرون باران می آید یا نه.روی شیشه اتوبوس که خبری نبود.گردنم  را تکان دادم تا کمی روان تر شود.بوی پیاز داخل ماشین رفته بود و به جایش بوی نا و رطوبت مطبوعی همجا را پر کرده بود.کمی گیج بودم.سرم را به اطراف چرخادم.خواب بد جوری چسبیده بود.چشمانم را مالاندم.دوست داشتم باز هم بخوابم ولی خوابم پریده بود.صندلی بغلی کماکان خالی بود.تک وتوک داخل اتوبوس مسافر نشسته بود.گویا بعضی مسافر ها در شهر قبلی پیاده شده بودند.بی اختیار به بیرون نگاه کردم.اتوبوس در لاین اول حرکت می کرد.سواری های ریز و درشت از اتوبوس سبقت می گرفتند.من از بالا به آنها نگاه می کردم. چقدر کوچک به نظر می رسیدند. ناگهان چیز سیاهی با سرعت زیاد از کنار اتوبوس رد شد.فقط توانستم بفهمم ماشین بود.صدای صفیر حرکت ماشین لحظه ای بعد به گوش رسید. حکماً از این ماشینهای اسپرت بود،ولی نفهمیدم از کدام مدل.آخر این چند روز از بس ازاین ماشینها سیاحت کردم،یک پا کارشناس شده بودم.دوباره تمام خیالات و فکرهای این چند روز با دیدن این صحنه دوید توی ذهنم.دوباره اون لاتااِلاتِ زنجیره ای توی سرم می چرخیدند:

ادامه نوشته

این دومین قسمت قصه است.

دایره

توی اتوبوس نشسته بودم.دو روزی بود که تهران بودم.می خواستم به خونه برگردم.این چند روز با مهدی این طرف واون طرف زیاد گشته بودیم.خوش هم گذشته بود.ولی مزه هپروتهای تلخ هنوز زیر زبونم بود.حالم زیاد خوب نبود.شاید چون تازه ناهار خورده بودم.بویی مثل بوی دهان آدمی که سیر خورده باشه،توی اتوبوس پیچیده بود. آفتاب بعد از ظهر از لای پرده های پنجره به درون اتوبوس می تابید.کولر اتوبوس روشن بود،ولی هوای داخل اتوبوس بدجوری دم کرده بود.دلم داشت می اومد توی دهنم.پشت سرم تیر می کشید.به روکش چرک صندلی جلو خیره شدم.فکر کردم شاید اینطوری حالم بهتر بشه.نمی تونستم تمرکز کنم.چشمهام رو بستم. آهنگهایی که مهدی توی ماشین می گذاشت،ماشینهایی که به عمرم ندیده بودم،وحالا خیابان ها،همه جلو چشمم اومد.کم کم دوباره داشتم وارد هپروت می شدم.

ادامه نوشته

این اولین قسمت از یه نوشته سه قسمتی است.امیدوارم خوشتون بیاد.

هپروت

ساعت 11 شب بود.من و دوستم مهدی غروب روز عید فطر از شمال به سمت تهران حرکت کرده بودیم. مهدی فردا باید می رفت سر کار.من هم که شمال کاری نداشتم دنبالش راه افتادم که گربه شاخش نزنه. جاده طبق معمول تعطیلات ماضی ترافیک بود ولی به لطف سبقتهای با جا و بی جایی مهدی تقریباً خوب رسیده بودیم. تازه وارد شهر شده بودیم.توی یکی از اتوبان ها که نمی دونم اسمش چی بود چشمم افتاد به برجهای بلندی که دست راست جاده توی یک دره کوچیک به فاصله کمی از جاده ساخته شده بودند و در امتداد جاده همین طور ادامه داشتن.بریدگی اولی که رسیدیم ماشین پیچید سمت راست.توی اتوبانی افتادیم که موازی برجها از سراشیبی دره بالا می رفت.تا چشم کار می کرد برجهای بیست و چند طبقه بود.جالب تر از اون پایین برجها بود.از بین ماشینهایی که توی حیاط محوطه برجها یا تکو توک کنار اتوبان پارک بودن اسم دو سه تاشونو می دونستم.خلاصه از این همه جلال و سطوت یا به قول فرنگستونی ها کلاس و پرستیژ دهانم باز مانده بود.


ادامه نوشته