پرواز
"کاش من فلان چیزک رو داشتم---->فرض کن که داشتی.اون وقت بعد از یه مدتی ازش سیر می شدی و یک چیز دیگه می خواستی--->پس هرچی که داشته باشی آروم نمی شی.لذت که نمی بری هیچ حسرت بیشتر برای نداشته های بزرگترت می خوری----->ما داریم روی یک دایره حرکت می کنیم که هی به اولش بر می گردیم---->چه بهتر که سر جات بمونی یا خودتو از این گشتن دور خودت نجات بدی--->تو باید خود...
خاک بر سرت حتی جرات گفتنش رو هم نداری"
جاده کم کم داشت از نم نم باران خیس می شد.رد قطره های باران روی شیشه کثیف اتوبوس می ماند.آسمان خاکستری رنگ شده بود.جاده کفی بود.اتوبوس سرعتش را زیاد کرد.بوی نا همه جا را گرفته بود.انگار بعد از مدتی طولانی باران زده بود.بوی خاک مرطوب همه جا،حتی در اتوبوس هم می آمد.شاگرد راننده دریچه بالای اتوبوس را باز کرد تا کولر را خاموش کند.بزرگترین لطفی بود که می توانست به من بکند.چه لذتی داشت حس کردن بوی خاک باران خورده.
"- اصلا بذار از اول شروع کنیم.حالا که جرات نداری بذار از اول شروع کنیم.شاید جرات پیدا کردی.استدلالت تا اونجا که گفتی:پس هرچه بیشترداشته باشی بیشترحسرت می خوری قبول.می رسیم به دایره.این رو قبول ندارم.یه چیزی این وسط غلط تعریف شده.
-اون چیه؟
- اون علت حسرت خوردنه.از همون اول چرا من به اونی که همین الآن از کنار اتوبوس گذشت حسرت خوردم؟
- چون پول داره و از پولش لذت ت ت ت می بره.بعدش گفتم که لذت نمی بره.در واقع لذتش به خاطر حرف مردمه.از اینکه چشم مردم هشتا میشه لذت مبره"
کم کم خانه های کناره جاده داشت پر پشت تر می شد.دو طرف جاده پر بود از آپاراتی و تعمیرگاه ماشین.هوا کاملاً تاریک شده بود ولی دیگر باران نمی زد.کمی سردم شده بود، ولی سرمایش مثل سرمای زمستان ذمخت و خشن نبود. سرمای لذت بخشی بود.یک سرمای لطیف.جملات همین طور درون ذهنم می چرخید:
"- ولی سوال اینجاست.حالا کی گفته حال کردن یه دلیل درستی داره؟
- این یه چیز واضحه.همه مردم دنیا اینو قبول دارن.
- همه ی مردم دنیا یه زمانی می گفتن زمین صافه.زمین صاف بود؟ نه! چراعلت لذت بردن رو زیر سوال نمی بری؟اصلاً دلیلی داره که تو از این حرفها لذت ببری؟
- یعنی تو میگه همه ی درد من حرف مردمه.این یارو راحتتر از من سفر نمی کنه؟
- آره.می کنه.اما این راحتی اونقدری که تو حسرت خوردی نبود.
- ولی من که گفتم حسرتم یه چیز اشتباهی بوده.نه گفتم؟
- آره،ولی علت اولیه نتیجه گیری آخر جناب عالی همین حسرته بود.تو به خاطر اینکه به چِرت بودن هدفت رسیدی فکر خود... به سرت زد.حالا برگردیم سر علت لذت بردن.همه ی حرفم اینه،چیزی که میخوای ازش لذت ببری اولاً باید اونقدر بزرگ باشه که تو رو سیر کنه.دوماً بتونی بهش برسی.
- مرد حسابی اگه همچین چیزی سراغ داشتم که فکر خود کشی نمی افتادم.
- میگی نیست؟
- آری ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی .
- این به خاطر اینه که خوب نگشتی.همین خودت یادت هست اون دفعه میدون هفت تیر با داداش(برادرم رو میگه)رفتیم کفش بخریم.اون پیر زنه که یه چادر کهنه رنگ رو رفته سرش بود،کنار خیابون بیسکویت می فروخت.5 تا بیسکوییت خردی هزار تومن.بعد داداش گفت نخر،گفتم نه؟.یادت هست چه بیسکوییت بد مزه ای بود؟یادته چه حالی می کرد وقتی بیسکوییتها رو می خوردی؟ از خوشحالی رو هوا نبودی؟ یا وقتی که چند وقت پیش بعد از امتحان 5 دقیقه به کلاس بعدی مونده بود،به جای ناهار خوردن نمازم رو خودم،بعد تا سر شام سر کلاس بودم؟خیلی گشنم بود ولی عوضش کلی حال کردم.
- آره.
- پس نگو نیست. حالا اینا فقط چنتا چشمه بود.فکر کن آدم زندگی شو از این جور چیزا پر کنه.اون وقت ببین چه حالی می کنی."
اینقدر گرم حرف زدن با خودم بودم که نمی دانستم کجا هستم.تمام این مدت به روکش چرک صندلی خیره شده بودم.به خود آمدم.نوک انگشتان دستم بی حس شده بود.سرما را با تمام وجودم حس می کردم.به بیرون نگاه کردم.خیابان شلوغ بود.به جایی که باید پیاده می شدم نزدیک شده بودیم.اتوبوس ایستاد.پیاده شدم.زمین هنوز خیس بود.معلوم بود اینجا هم باران زده.هنوز بوی خاک نم خورده توی هوا بود.کیف کوله ام را روی دوشم انداختم.روی پیاده رو که مثل لحاف چهل تکه هر هر تکه اش یک جور فرش شده بود با احتیاط پا گذاشتم.ذهنم پر بود از روش های نوین لذت بردن از زندگی.فکرهای توی سرم چگالی بدنم را کم کرده بود.انگار توی هوا معلق بودم.واقعاً داشتم پرواز میکردم.