برای دوست سفر کرده مان: سامر جایروندی

سلام دوست خوبم!

آری من خوبم. بچه ها هم خوبند... ملالی نیست جز دوری تو... دانشکده مثل همان قبلهاست سلف همان جوری است سوله کمی بهتر شده پیست هم از پارسال شلوغ تر است. محوطه ی دانشکده به همان سبزی است عصرها باد خنک پائیزی صورتهایمان را نوازش می کند. هنوز هم وقتی درون محوطه قدم می زنیم باید مراقب باشیم قورباغه ها را له نکنیم... یک چیز اما مثل قبل نیست... می دانی هرگاه می رویم داخل اتاق پارسالت تخت ات را که می بینیم سنگینی نبودنت شانه های مان را می لرزاند...

غروب که می آید صدای خواندن پرنده ها که قطع می شود تنهایی دوستان داغدارت را بیشتر اذیت می کند... و بیشتر به یادت می افتند...

همین حرفی دیگری ندارم دوست خوب من فقط خواستم بگویم که اینجا جایت خالی ست...

صدای دل نشین فرزند...

وقتی پیرزن وارد بانک شد پسرش داشت از توی گوشی تلفن حرف می زد:

-مامان الان باید بری سمت راست بانک یه دستگاه کوچیک هست که  یه دکمه سبز داره که اگه فشارش بدی بهت شماره میده خب؟

-خب مادر بعد؟

-بعد برو بشین رو صندلیا به یکی که اونجا نشسته بود بگو شمارتو از رو کاغذه بهت بگه بعد باید وایسی شماره تو بخونن که یعنی نوبتته بعد مثلا میگه برو باجه ی 3 تو برو جلو بگو باجه ی 3 کدومه...خب؟؟...

-اره مادر اینارو یادمه...

-بعد به متصدی بانک بگو قسط مسکنه لطف کنه 50000 تومن واست بریزه بعد اگه چیزی بهت داد گفت پر کن بگو خودت زحمتشو بکش...دفترچه رو هم که بردی با خودت دیگه؟تو کشو میز بود...

-آره مادر...

-خب مامان جون مراقب خودت باش از جوب آب که رد می شی حواست باشه ترجیحا از رو پل برو تو خیابون هم حواست به ماشینا باشه...دیگه کاری نداری؟خداحافظ مامان جون.

-نه مادر قربون اون صدات برم ...نه کاری ندارم خداحافظ...

پیرزن کارهای بانکی اش را هر بار اینگونه انجام می داد.کاررمندان بانک هم با صبر و حوصله ی بسیار به او کمک می کردند...

چند ماه قبل پسرش "هومان" راه افتاده بود توی مغازه های پائین خانه و به مغازه دار ها سفارش مادرش را می کرد.

به سوپر مارکت می گفت:

-قربون دستت آقا مجید بی زحمت هروقت مامانم زنگ زد سرتون که خلوت شد این شاگردتو بفرست این چیزارو ببره واسه اش به مامانم گفتم حق الزحمه شاگردتم بده.می دونم پیک ندارین اما اگه شاگردت زحمت این کارو بکشه خیلی ممنونت می شم.اخه مامانم پاش درد می کنه دیگه واسه این خورده خریدا هی راه نیافته بیاد تا اینجا...دستت درد نکنه.

بعد سراغ میوه فروشی می رفت و میگفت که چون چشم مادرش ضعیف است خود میوه فروش حواسش باشد که هفته ای یکبار که مادرش می اید میوه خوب به او بدهد.

بعد قصابی و...

در راه "هومان" پسر بچه ای از بچه های محل را دید:

-آقا پسر من اسمتو نمی دونم اما می دونم پسر خوبی هستی مامان منو که می شناسی؟ همون خانوم پیره که مانتوی مشکی می پوشه عینک ازین گرد بزرگا می زنه...خیلی مهربونه...میدونی کیو می گم؟ بی زحمت یه لطفی به من کن هر از چند گاه اگه خواستی واسه مادرت خرید کنی یه سر به مادر منم بزن ببین کاری نداره ...پیره خیلی سختشه بیرون بیاد...خونمون هم که تو کوچه بالاییه در ابی اول کوچه... دستت درد نکنه خیلی خیلی ممنون.

جوان ("هومان") به سمت خانه شان به راه افتاد به کوچه شان رسید وقتی عکس خود را روی حجله دم در دید کم کم یادش افتاد...

یادش افتاد که مرده بود...خودش را حسابی ملامت کرد که مادرش را تنها گذاشته بود و رفته بود...نه خواهری نه برادری... پدرش هم که سالها قبل مرده بود.

پس هیچ کدام از مغازه دارها حرفهایش را نشنیده بودند چون او مرده بود...

با این حال مغازه های محل حسابی هوای پیرزن را داشتند میوه فروش میوه ی خوب به پیرزن میداد قصاب گوشت خوب...

گاهی هم پسر بچه ای(به سفارش مادر پسربچه) درب خانه اش را می زد و میگفت که اگر خریدی دارید آنرا انجام دهم...

پیرزن پسرش را همیشه کنار خود داشت وقتی همه ی محله از خوبی هایش می گفتند و بر روحش درود می فرستادند...وقتی مغازه دار ها از معرفتش میگفتند...

اما گاهی که پیرزن دلش تنگ میشد حتی اگر به بانک نرفته بود گوشی موبایل را بر میداشت دکمه هایی که پسرش گفته بود را میزد و به صدای دل نشین فرزندش گوش میداد:

-مامان الان باید بری سمت راست بانک یه دستگاه کوچیک هست که  یه دکمه سبز داره که اگه فشارش بدی بهت شماره میده خب؟

-بعد برو بشین رو صندلیا به یکی که اونجا نشسته بود بگو شمارتو از رو کاغذه بهت بگه بعد باید وایسی شماره تو بخونن که یعنی نوبتته بعد مثلا میگه برو باجه ی 3 تو برو جلو بگو باجه ی 3 کدومه...خب؟؟...

-بعد به متصدی بانک بگو قسط مسکنه لطف کنه 50000 تومن واست بریزه بعد اگه چیزی بهت داد گفت پر کن بگو خودت زحمتشو بکش...دفترچه رو هم که بردی با خودت دیگه؟

-خب مامان جون مراقب خودت باش از جوب آب که رد می شی حواست باشه ترجیحا از رو پل برو تو خیابون هم حواست به ماشینا باشه...دیگه کاری نداری؟خداحافظ مامان جون.

مامان قربونه صدات بره خداحافظ نور چشمای مامان!

چه جور مطالبی تو وبلاگ بخوره؟؟

با سلام و عرض تبریک مجدد به مناسبت سال نو خدمت دوستان و هم ورودی های عزیز

در نظرات مربوط به پست قبلی (پست دوستم فرشاد ریاحی) پیشناهاداتی رو یکی از دوستان داده بودند(نظرات دوازدهم و سیزدهم) که بنده لازم دونستم که چند نکته رو خدمت ایشون خاطر نشان کنم.

اولن دوست خوبم تائید نظرات تو هر وبلاگی یه چیز کاملا طبیعیه که اتفاقا برای جلوگیری از توهین به مخاطب و نویسنده قرار داده میشه. این مسئله راجع به وبلاگ ما هم که مستعد اینه که مخاطبان پر شماری داشته باشه(ورودی 270 نفری 87) صدق می کنه کما اینکه قبلا به خاطر نبود تائید نظرات شاهد مشکلاتی در وبلاگ قبلی بودیم.

اما راجع به اینکه چه جور مطالبی توی وبلاگ بخوره این مستلزم این نکته است که دوستان هریک بیان و نظر خودشونو اعلام کنن حال آنکه آمار بازدید وبلاگ ما از 60 -70 تجاوز نمی کنه. با این حال با شما موافقم و همین جا از تمامی دوستان می پرسم که ترجیح میدن چه جور مطالبی توی وبلاگ بخوره. لازم به ذکره که در این مورد دوستان ترجیحا با اسم کامل نظر بذارن خیلی بهتره.حالا با فونت درشت سوالمو تکرار میکنم:

چه نوع مطالبی رو برای درج در وبلاگ put87 ترجیح میدین؟

صبر کن...

" لاما " فرشته ی جوان درگاه خداوند وقتی داشت از خیابان هشتم آن قسمت شهر سرازیر می شد فقط به خانه ی شماره ی "7" فکر میکرد و کودکی که باید به او سر میزد . این روزها تمام فرشته هایی که به این محله سر میزدند موضوع صحبتشان این خانه بود و یکی از بچه هایی که درون آن زندگی می کرد. "لاما" دقیقا نمی دانست چه چیزی انتظارش را می کشد... گویا هرچه بود سایر فرشته ها از انجام آن ناتوان بودند.

امروز اولین بار بود که لاما تنها به خانه ها سر کشی میکرد . البته قبلا بارها با فرشته های دیگر به خانه ها سر زده بود اما تنها در قالب تماشاگر... کودکانی که یا بستنی شکلاتی بزرگ می خواستند یا یک عروسک و یا یک ماشین اسباب بازی کنترلی...گاه کودکانی بودند که افق دیدشان از اینها فراتر می رفت و چیزهایی از قبیل پرواز در آسمان ها و یا سفر با یک کشتی بزرگ را طلب می کردند. لاما به هریک از 6 خانه ی ابتدای کوچه سر زد و در حد توانش (آن قدر که خداوند به او اختیار داده بود) خواسته های بچه هارا بر آورده کرد.

خانه ی شماره " 7 " اما یک خانه ی معمولی بود ... از درب فلزی کهنه اش و ظاهر ساده ی خانه مشخص بود که خانواده ی ثروتمندی در آن زندگی نمی کنند . پدر خانواده معلم بود ، 4 فرزند داشت و با حقوق اندکی که از دولت می گرفت چرخ زندگی را به سختی میچرخاند . پنجره های خانه را یک لایه غبار پوشانده بود . درختها و گل های باغچه نیز اینگونه وانمود می کردند که مدت هاست که از بی توجهی رنج میبرند...

لاما طبق برنامه به سراغ کوچکترین فرزند خانه رفت. پسر 7 ساله ای که با برادر و خواهر 13 و 15 ساله اش در یک اتاق میخوابید.خواهر بزرگترش نیز در آستانه ی ازدواج بود. پسرک بر روی پتوی نازکی که دولا شده بود دراز کشیده بود و خیره به عکس زنی می نگریست که گویی مادرش بود... چند لحظه ای از حضور فرشته در کنار پسرک نگذشته بود که کودک لب به دعا کردن باز کرد: - خدایا! پرودگارا! یه کاری کن که مامانم دوباره خوب شه! موهاش! موهاشو بهش برگردون! یه جوری به بابام پول بده که مامانمو ببره خارج خوب کنه! یه کاری کن که دوباره بتونیم باهم به گلها و درختها آب بدیم یه کاری کن مامانم دوباره بتونه باهام تو حیاط بازی کنه من رو دستاش چشم بذارم تا بقیه قایم شن ...

فرشته ی جوان که از نحوه دعا کردن خالصانه پسرک مغموم شده بود آرام پرهای سپیدش را بر سر و روی پسرک کشید و از اتاق بیرون رفت...

مادر پسرک مبتلا به سرطان خون در بیمارستان بستری بود موهایش را از ته تراشیده بودند. پزشکان حالش را "وخیم" گزارش کرده بودند البته گفته می شد در صورت اعزام بیمار به خارج از کشور ممکن بود فرصتی برای درمان وی مهیا شود. مرد معلم (همسرش) نیز در حال تلاش برای جمع آوری هزینه های سفر به خارج بود.

" لاما " ی فرشته اما عزم خود را جزم کرده بود که با خداوند در مورد پسرک و مادر بیمارش با خداوند صحبت کند. وقتی موضوع را با خداوند متعال مطرح کرد ، پروردگار لبخندی زد و به فرشته گفت که روزهای خوبی در انتظار این پسر هست.

"لاما "ی فرشته خشنود و امیدوار از این سخن خداوند رفت تا باز هم به پسرک و مادرش سر بزند. در این حین با صحنه ی جالبی روبرو شد: والدین شاگردهای مرد معلم جلوی در خانه ی آنها گرد آمده بودند تا هر یک به اندازه ای که وسعش می رسید این خانواده را کمک کند.از موسسه ی خیریه ای که روزگاری زن خود در آن عضو بود نیز خبرهای مسرت بخشی می رسید : موسسه بخشی از هزینه ی سفر را تقبل کرده بود... لاما تقریبا هر روز به این خانه سرکشی می کرد و از نزدیک شاهد تلاش های خانواده و همچنین امیدواری هایشان برای بهبودی مادر خانواده بود... پس از مدتها نوری تحت عنوان " امید " چهره پسرک را فرا گرفته بود...

پس از گذشت چند روز از اولین دیدار لاما با پسرک وقتی نیمه شب جمعه فرشته از خیابان هشتم به پائین سرازیر میشد پارچه های مشکی که از دور بر در و دیوار خانه ی شماره "7" خودنمایی می کرد، توجه اش را جلب کرد... مادر پسرک قبل از آماده شدن کامل مقدمات سفر از دنیا رفته بود...


چندین وچند سال بعد وقتی "لاما" فرشته ی با تجربه ی درگاه خداوند متعال پس از مدت ها از خیابان هشتم آن قسمت شهر عبور می کرد خانه ی شماره "7" را بسیار متفاوت از چند سال قبل یافت: خانه رنگ و روی خوبی گرفته بود و گلها و گیاهان آن بسیار شاداب به نظر می رسیدند. در کنار خانه شماره "7" مطب پزشکی بود که از برترین پزشکان کشور در زمینه درمان بیماران سرطانی به شمار میرفت. درون مطب عکس زنی بود با موهای از ته تراشیده و کودکی که چشمهایش را مثل بازی قایم موشک روی دستهای زن گذاشته بود.

سال نو مبارک

4 نکته:

1.نمی دونم چرا کسی به اسم خودش نظر نمیگذاره؟!!!!

2.چرا کسی راجع به مطلب نوشته شده نظر نمیده و همه نظرات غیر میدن

3.چرا کسی طلسمو نمی شکنه و اکانت درخواست نمیکنه و شخص جدیدی مطلب نمینویسه بابا والا به خدا بچه ها خسته شدن از بس وبلاگو باز کزدن چشمشون خورد به خزعولات من و ... 

4.عید رو به همه تون تبریک میگم دوستان خوبم! امیدوارم در سال جدید همه مون موفق باشیم خصوصا در زمینه کنکوری که پیش رو داریم

سرگیجه...


به ساعتم نگاه می کنم.وای به حال مسافر بخت برگشته ای که خوابش نگیرد و مجبور باشد به جاده نگاه کند و فیلم مزخرفی که از تلویزیون اتوبوس پخش می شود را تحمل کند.زمان اما بسیار دیر می گذرد...در این حین مردی که در ردیف بغل نشسته کیف پولی اش را بیرون می آورد که از دست فروشی که داخل اتوبوس آمده تخمه بخرد...در این چند لحظه ای که کیفش را بیرون می آورد چند چیز می بینم:عکس یک پسر بچه، کارت یک سلمانی در اهواز ،کارت عابر بانک،... کارت عابر بانک؟!!

ای وای کارت عابر بانک خودم کجاست؟چشمانم ناگهان تیز می شوند و  اخم هایم توی هم می رود...کارت عابرم در جیبهای بغل شلوارم نیست...در جیب پشتی شلوار هم معمولا نمی گذارم...با این حال آنجا را هم نگاه می کنم نه نیست...بارانی ام را نیز که در محفظه ی بالای صندلی اتوبوسهاست چک می کنم... نه نیست...مظطرب می نشینم...باز هم همان حالت همیشگی بعد از گم کردن یک شئ مهم(دفعه ی قبلی کیف پولم،قبلش گوشی موبایلم قبلش ساعتم)البته تقریبا همیشه جان سالم به در برده ام...اینبا چه؟!!!

فکر می کنم...آخرین بار کی کارتها را دیدم؟درون اتاق بودم قبل از اینکه با هم اتاقی هایم خداحافظی کنم کارتها را با جای پلاستیکی آبی شان از کیفم در آوردم وداخل جیب شلوارم گذاشتم تا شاید در ترمینال پول بردارم...بعد رفتم سوار ماشین شدم و وقتی درون ماشین می نشستم کارتها در جیب شلوارم بود حسشان کردم.ماشین میرود.آخر مسیر می خواستم کرایه را حساب کنم دست توی جیب شلوغم کردم تا پول بردارم همراه پول مقداری دستمال وچند شئ دیگر از جیبم افتاد به دوستم سپردم تا آنهارا از کف ماشین جمع کند تا من پول تاکسی را حساب کنم.دوستم دستمال کاغذی و Hands free ام را که از جیبم افتاده به من داد. پیاده شدیم. درون ترمینال اما دستگاه ATM نبود...بعد...بعد...دوستم با کارت عابر خودش پول بلیط ها را می پردازد لابد آن لحظه که کارتهای دوستم را دیده ام یاد کارتهای خودم افتاده ام و جیب شلوارم را چک کرده ام... اما اگر نبوده اند حتما می فهمیدم و همان موقع دنبالشان می گشتم...اما این کار را نکردم ...پس لابد آن موقع کارتها درون جیبم بوده اند...بعد رفتیم نشستیم روی صندلی ها از توی جیب شلوارم یک مشت پول خورد و Hands free و ...(که بقیه اش یادم نیست) به دوستم دادم که داخل کیف دستی اش بگذارد یعنی کارت عابر با آنها بوده؟!!... ازجیب بارنی ام  اما چیزی به او نمی دهم (کارت ملی ام، یک CD مهم درسی و...) نکند درون جیب بارانی ام بوده؟!!!حالا که نیست...

یادم نمی آید...دوستم کنارم غرق در خواب است دلم نمی آید بیدارش کنم...تا مقصد ما ساعتها باقی مانده... تا رستوران بین راهی خیلی نمانده ...اما دلهره تا آن موقع می کشد مرا...

به این فکر می کنم که اگر کارتها گم شده باشند چه می شود؟! باید فردا صبح سریعا بروم بانک و موجودی هر دو حسابم را خالی کنم...شماره حسابهایم را در پاکتی درون پوشه ی مدارکم دارم...پوشه ی مدارکم؟!! بله همراهم هست آخرین لحظه از روی تختم برش داشتم و توی چمدانم گذاشتم...بعد باید بگویم برایم کارت جدید صادر کنند با رمز جدید اگر کارتها را انسان شریفی پیدا کند چه بهتر شاید به نحوی شماره ام را پیدا کند و آنهارا به من پس بدهد...البته در این صورت باید تا بعد از تعطیلات عید صبر کنم چون کارتها را در اهواز گم کرده ام...

دوستم تکانی می خورد...مخصوصا بلند صرفه می کنم و او بیدار می شود...

-بیدار شدی مجید؟!!

-آره... (خمیازه) چه قدر مونده؟

-نمی دونم خیلی...می گم مجید تو یادت نیست من کارت عابرامو چیکار کرده ام؟!

-مگه تو جیبت نیست؟!!

(صاف می نشیند و با چشمهای پف آلود خیره به من نگاه می کند)

-نه...میگم تو تاکسی تو درست زیر صندلی هارو گشتی؟کارتام اونجا نیافتاده بودن؟!

-نه به خدا خوب گشتم یه کم پول خورد بود فقط...با Hands free ات... البته یه ذره دستمال کاغذی ام بود

-مجید مطمئنی ؟!

-آره بابا...فکر کنم...

-تو کیف دستی ات چی؟نذاشتیش اونجا؟

-نمی دونم والا هنگ کردم اصلا...

-ای بابا...

مجید دست روی پیشانی اش می گذارد و به صندلی جلویی اش خیره می شود...

-عوارضی وایساد به شاگرد شوفر بگو در صندوقو باز کنه کیفمو نگاه کنم ببینم اونجا نذاشتمش...

-قبل عوارضی واسه غذا وای می ایسته...

...

اتوبوس می ایستد با عجله به سمت جلو می رویم به شاگرد شوفر می گوییم در را باز کند...طاقچه بالا می گذارد...بعد کلی اصرار التماس در صندوق را باز می کند کیف مجید اول همه است...داخل کیف را حسابی می گردد ...نیست...چشمم به کیف قهوه ای خودم می خورد...یادم می آید اشیا داخل بارانی را درون کیف خودم گذاشتم چون می ترسیدم مجید گمشان کند...کیف خودم را هم می گردم...نیست...

نا امیدانه به شاگرد شوفر می گویم صندوق را ببندد شام نخورده می روم داخل اتوبوس می نشینم...اتوبوس حرکت می کند...حسابی سرگیجه گرفته ام.

-وای فکر کنم گذاشتمش تو چمدون خودم...

-چی؟ مطمئنی؟!

-نه ...نمی دونم چیزایی که ازت گرفتم همهشو نذاشتم تو کیف دستیم نمی دونم... شاید تو چمدونم باشه...

به هر حال باید تا صبح صبر کنیم...شاگرد شوفره عمرا دیگه درو باز کنه...

من نفس بلندی می کشم و کلی صلوات نذر می کنم...



پی نوشت: وضع وبلاگ اسفناکه! برای بهبودیش کاری باید کرد!کاری کارستان!

مطالعه موفق با تمرکز(روش مطالعه متمرکز)

حواس پرتی چیست؟

ما می خواستیم روش صحیح مطالعه متمرکز را برای شما توضیح دهیم، دیدیم که باید ابتدا حواس پرتی را تعریف کنیم. شاید شما تا به حال خیلی به “حواس پرتی” فکر کرده باشید و بارها از خود پرسیده باشید که چرا گاهی به هنگام مطالعه حواس آدم پرت می شود؟ ما نمی دانیم که شما برای این سؤال خود چه جوابی پیدا کرده اید اما پاسخ صحیح این پرسش را به شما می کوییم: “حواس پرتی چیزی نیست جز تمایل ذاتی ذهن به درگیری و فعالیت.”

ذهن شما همواره می خواهد درگیر و مشغول باشد. بنابراین اگر آنچه که اکنون انجام می-دهید در شما درگیری و مشغولیت ذهنی ایجاد کند، فکر شما دیگر لزومی احساس نمی کند که به جای دیگر برود و در آنجا درگیر شود. اما اگر در انجام این کار، درگیری ذهنی ایجاد نشود، ذهن شما شتابان به جایی می رود که خود را در آنجا مشغول کند. و این همان حواس پرتی است. برای روشنتر شدن موضوع، مثالی بزنیم: وقتی دوستتان با شما صحبت می کند، اگر بتواند با بیان خود در شما مشغولیت ذهنی و توجه و علاقمندی ایجاد کند، شما با تمرکز فراوان به تمام حرفهایش گوش می دهید. اما اگر او نتواند چنین تأثیری در شما بگذارد چون ذهن شما درگیر نمی شود به سرعت فکر دیگری به ذهنتان راه می یابد و شما در حالی که به مخاطب خود خیره شده اید، دارید به چیز دیگری فکر می کنید. چیزی که در شما درگیری ذهنی ایجاد می کند.

ذهن شما مدام به فعالیت نیازمند است و این نیازمندی را هنگامی که شما مشغول مطالعه کردن هستید، هم دارد. بنابراین اگر آنچه که می خوانید، در شما درگیری ذهنی ایجاد کند، شما مشتاق و متمرکز پیش می روید. در غیر این صورت چشمتان خطوط را دنبال می کند و ذهنتان در جایی دیگر مشغول می شود. به عبارت دیگر، حواستان پرت می شود.

راه چاره

پیش از هر چیز، باید به خاطر داشته باشید که این شما هستید که باید ذهن خود را با موضوع مطالعه درگیر کنید. معمولاً سبک نوشتاری کتاب تلاش می کند که در شما درگیری ذهنی ایجاد کند اما عمده کار با خود شماست. ما اکنون می خواهیم روش مطالعه متمرکز را به شما آموزش دهیم، برای آن که درگیری ذهنی شما پایدار بماند. می خواهیم ذهن شما با جمله جمله کتاب درگیر شود. می خواهیم که شما یک مطالعه کننده فعال باشید. روشهای سنتی مطالعه که شما پیش از این داشته اید، شما را از یک مطالعه متمرکز باز می دارد و باعث می شود که حواس شما مدام پرت شود.


ادامه نوشته

ما و فیل لی لی پوت...

آخخخیییی... چن وقتیه که دلم خیلی گرفته...خیلی ناراحتم...آخه لی لی پوت هم اتاقیم یه چیزی می خواد اما من نمی تونم واسش برآورده کنم...آخه می دونین چن وقتیه که چن تا از اهالی محترم جنگل اومدن خوابگاه ما مهمونی...همین یکی دوروز پیش بود اژدر دوست و همساده ی خوبم تو اتاقشون با یه آقا ماره آشنا شده بود که از قضا مثل اینکه خیلی هم مار خوش برخورد و خوش مشربی بودن و کلی هم با بچه ها رفیق شده بودن...

تازه این که چیزی نیست شاپور دوستم از بیشه یه گربه ای با خودش آورده... انصافا هم که من خودم با گربه هه چن تا برخورد داشتم خیلی شخصیت با کمالات و محترمی هستن هر دفعه ما از ناهار برمی گردیم کلی میان تعظیم می کنن و احترام میذارن...اتفاقا از وضعیت غذا ها هم خیلی ابراز رضایت می کردن و هی قربون صدقه سلف و شورای صنفی می رفتن... .

از آقا ماره و گربه و اینا که بگذریم تازه یه موش خیلی مامانی هم الان تو کمد یکی از بچه هاست هی اصرار می کنه که من باید برم گویا بچه ها میگن نه حالا کجا با این عجله هستیم در خدمتتون...

خلاصه جمع همه اهالی چنگل جمعه سگ و غورباقه و مار و عقرب و اینا همه هستن... حالا این وسط من موندم لی لی پوت و یه مشکل:

از شما چه پنهون این آقا لی لی پوت ما یه فیل کوچولویی داره که اتفاقا خیلی هم دوستش داره...تازه گویا آقا فیله حسابی هم به رشته مهندسی نفت و شیمی علاقه نشون میده... لی لی پوت ما هم میگه حالا که جمع اینا همه جمعه چرا فیل من نباشه...

نمی دونم چی بگم از یه طرف چیزی که لی لی پوت می خواد خیلی سخته از یه طرف هم خب لی لی پوته دیگه من نمی خوام روشو زمین بذارم...

رفتم دم در خوابگاه تا در ورودی رو متر کنم آخه بیچاره فیل لی لی پوت 3 متر قدشه میترسم از در رد نشه...تازه بعدش چطوری نگداریش کنیم...اتاقامون که خیلی کوچیکن،4تا کمد هم که بیشتر نداریم تو هر اتاق،وسایلشو چی کار کنه؟؟؟

به هر حال رفقا اگه فکری به ذهن شما رسید حتما به ما بگین که فیله رو یه جوری از پسش بر بیایم شاید اگه شد بعدش خرس خودم رو هم آوردیم...


پی نوشت:

این مطلب پیرو پیدا شدن موش در اتاق 176، مار در اتاق 169 و عقرب (یکی دو ماه پیش)در دستشویی  خوابگاه زرگریان نوشته شده.امید که تاثیر گذار باشد... 

رای بدین...

با سلام خدمت دوستان گرامی،هفتی های عزیز.

کم کم وارد ایام پر فشار امتحانات شدیم و بر و بچه ها حسابی تو فاز درسن(البته به استثنای منو چن تا حفار دیگه که حرارت با پروفسور داریم و مبانی برق و مکانیک سنگ و ...)

هفته قبل که شاهد امتحان بحث بر انگیز Thermo 2 بودیم امروز و فردا هم که دو فروند امتحان خواص سیالات رو داشتیم که البته با هم دیگه زمین تا آسمون فرق دارن.با توجه به توضیحات فوق شما کدوم درس و استادش رو بهترین در این ترم می دونین؟

از اون جایی که بنده زیاد تو جو دروس گازی ها و اساتید محترمشون نیستم اسمی از اونها نمیارم اما اونها هم می تونن نظر بدن.یادمون باشه اساتیدمون هرچه قدر هم که خاص باشن و احیانا دل بعضی هامون از دستشون پر باشه اما احترامشون بر ما واجبه. 

ضمنا این یه پست موقته و به بعضی دلایل ممکنه خیلی زود بردارمش

وبلاگ...

آه... 

بوی خشک شدن درخت های بلندی که من و تو با هم آن زمان کاشتیم همه جا را گرفته.فقط یک درخت دیگر سالم مانده.

 یادت می آید؟ توی آن باغچه ی کوچک خودمانی؟!!چه قدر امید داشتیم که روزی این درختها بزرگ می شوند و ما هم همراهشان بزرگ می شویم و قد می کشیم و همه می بینند مارا و درختهای سر به فلک کشیده ی مان و همه به احساسی که برای درخت هایمان فدا کردیم آفرین می گویند...حال تو می گویی آنها همه خیال بود؟رویا بود؟بیخود باد به گلو می انداختیم که ما و درختهایمان از همه ی دنیا قدمان بلند تر است و از همه به ستاره ها نزدیک تریم؟یعنی آن  چشمه ی پر آبی که از دور می دیدیم و می خواستیم برای درختهایمان از آن آب بیاریم،سراب بود؟یعنی آنهایی که هی آیه ی یاس می خواندند و می گفتند نکارید که اینجا جایش نیست و بار نمی دهد راست می گفتند؟من که باور نمی کنم.می خواهم کلی برای این درخت آخری وقت بگذارم و بیایم هر روز آبش بدهم و کلی هر روز با او حرف بزنم که احساس تنهایی نکند...تو  هم می آیی؟... 

 بازدید وبلاگمون خیلی کم شده نمی دونم چرا؟!!!...

تهرانو(tehranno)

پیرو مطلب سروش اقیانوسی در وبلاگput86:

من یه خرم آبادی ام همیشه هم شهر اول و آخرم خرم آباد بوده،البته خونه مون 17 ساله که کرجه و حالا هم دانشجوی اهوازم،البته احساس دینی که به این سه شهر میکنم خیلیه اما بی شک شهر آمال و آرزوهای من جایی که زندگی ایده آلمو همیشه توی اون تصور کردم،جایی نبوده جز تهران.تهران بزرگ،تهران دود گرفته ی شلوغ،تهرانی که شبها و شبهای بسیار قدم زنان تو هوای خنک و مطبوعش رفتم و رفتم تا رویاهای شیرین جوانی و دوست داشتن و ماشین رونی های پر سرعت و... .

این شهر،شهری که من دارم ازش حرف میزنم شهر کوچیکی نیست.شهریه که آدمای بزرگی و اتفاقات و جریانات خیلی مهمیو به خودش دیده که گاه حتی سرنوشت ملت مارو تغییر داده.حالا نزدیکه 200 ساله پایتخت این کشوره.و خلاصه هرچی از این شهر درندشت بگم کم گفتم.اما حالا میخوام داستان کوتاهی رو راجع به شکوه و عظمت این شهر براتون بگم(که البته ممکنه شنیده باشیدش) :

در سال 1354 به دنبال مسافرت شهردار وقت تهران به سئول درجهت همكاري بين دو كشور سنگ بناي دو خيابان بزرگ در پايتخت دو كشور گذاشته شد.خياباني در تهران با نام سئول و خياباني در سئول با نام تهران .در اين قرار داد شهردار سئول آروز مي کند اين تفاهم باعث گردد تا سئول نيز به مانند تهران شهر پيشرفته اي گردد و اين درست در زماني بوده است که وضعيت اقتصادي مردم کره نابسامان بوده است.نکته جالب آن است که خيابان تهران تنها اسم خارجي در ميان خيابان هاي سئول است.البته روایت دیگری نیز هست که میگوید این نام گذاری به دنبال سفر یک عده از کارگران کره ای به تهران برای آموزش دیدن از متخصصان ایرانی بوده است،که اینان به امید آنکه سئول هم به شهر پیشرفته ای مانند تهران تبدیل شود خیابانی در سئول را "تهران" نام نهادند.و همچنین محل استقرار این کارگران در تهران نیز "سئول" نامیده شد.

حال با گذشت  سال خيابان تهران مبدل به اصلي ترين، زيباترين و گرانقيمت ترين خيابان سئول شده است.دفاترصدها شركت عظيم تجاري صنعتي و دفاتر شرکت هاي بزرگ بين اللملي از قبيل ياهو و برجهاي بلند اين خيابان كه يك سرمايه گذاري بيش از يکصد ميليارددلاري را به خود جذب كرده است در اين خيابان قرار دارد.  

امید که روزی...


طعم خوش سیب...

این قبول که از تابستان خیلی خسته شده ام.درست که دلم برای دانشگاه و بچه ها و ... خیلی تنگ شده،قبول که این آخریا هر روز و هر روز نگاه تقویم میکردم که ببینم کی میروم اهواز،اما وقت خداحافظی نقل بیدمشک های ریزی که برای سرگرمی گذاشته بودم تو دهانم طعم تلخی به خود گرفته بودند.شاید هم تلقین بود.چند باری برمیگشتم و دوباره دست تکان میدادم.من اما قدمهایم را سفت برداشتم تا دلشان قرص باشد و آن طعم تلخ نیز تنها چند کیلومتر به طول انجامید و بعد طعم یک سیب قرمز پوست کنده جایش را گرفت.

چه کار میتونیم بکنیم؟

با عرض سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات

امروز در وبلاگ ipass(متعلق به دانشجویان نفت و مهندسی شیمی دانشگاههای صنعت نفت،امیرکبیر،شریف و دانشگاه شیراز) پستی رو از دوست خوبمون آقای بهادر نجفی آذر خوندم راجع به 15 رشته ی پردرآمد دنیا که اتفاقا رشته های مهندسی نفت و مهندسی شیمی در صدر این رده بندی قرار دارند.با توجه به این پست(که ترجمه ای از یک مقاله در سایت CNNmoney.com می باشد) به فکرم رسید که بحثی رو در وبلاگ راه بندازیم در مورد آینده ی شغلی مون و راههایی که برای ادامه تحصیل احتمالی و بعد از اون ورود به بازار کار جلوی رومون هست.بررسی مزیتهای دانشگاههای خارجی نسبت به دانشگاه خودمون و یا حتی تفاوتهای تحصیل (و شاید مزیتها ویا مضرات) در دانشگاههای تهران،شریف،امیرکبیر و... با تحصیل در دانشگاه خودمون(صنعن نفت).آیا بهترین راه تلاش کردن برای ورود به یه دانشگاه خارجیه؟در چه مقطعی؟ارشد؟دکترا؟آیا ورود به بازار کار بعد از گرفتن مدرک کارشناسی به ورود پس از کارشناسی ارشد ترجیح داره؟به دکترا چطور؟آیا امکان ادامه تحصیل در مقطع دکترا اونجور که باید و شاید تو کشور خودمون(و حتی در put)هست؟با توجه به مقاله نامبرده راجه به دستمزد مهندسین نفت و شیمی در خارج از کشور بازار کار این رشته ها در ایران چطوره؟آیا صرف کارمند شرکت نفت بودن می تونه مارو به آرزوهامون به طور تمام و کمال برسونه و زندگی مرفهی که شاید خیلیهامون به خاطرش اومدیم اهواز رو برامون میسر کنه؟من منتظر جواب شما دوستان خوبم هستم.دوستان گله کرده بودن که چرا من روی اسم نوشتن اسرار دارم؟ اگر اسم هم نگذاشتین عیب نداره فقط با تامل،فکر و دقت جواب بدین.جوابهایی که بتونه برای همه مون کارگشا باشه و به آینده همه مون از جمله برادر کوچکتون(بنده،حفاری)کمک کنه.

منتظرم

درضمن در صورت علاقه مندی به مطالعه ی مقاله گفته شده به آدرس ipass.blogfa.com مراجه کنید. در این وبلاگ مطالب مفید دیگه ای هم پیدا میشه که میتونه به همه تا حدی کمک کنه.

نامه

نامه ای برای رفقای خوب

 

اونروز صبح که دوتا خواهرام پشت ستون برق وایساده بودن تا من گریه شونو نبینم و بابام داشت از شوهر همون دختر خاله ام که خونش تو اهوازه می پرسید که چه طور وارد جاده تهران بشه خیلی از آینده ام توی دانشگاهی که فقط یکبار اونم موقع ثبت نام به مدت دو ساعت دیده بودمش مطمئن نبودم.خونواده ام رفتن و من موندم ویه  شهر گرم و یه دانشگاه که فقط محسن اسلامی رو توش میشناختمو امین بیرانوند دوتا هم اتاقی هام که روز ثبت نام باهاشون آشنا شده بودم.ماه رمضون بود و هوا گرم گرم اونقدر که یواش یواش حس می کردم بدنم داره دچار فرایند تصعید می شه.اما خیلی خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو می کردم با شرایط دوری از خانواده و گرما و ... کنار اومدم و خیلی زود به دانشگاهم و دوستای جدیدم دل بسته شدم.حالا دو سال از اون موقع میگذره که با همین آقای محسن خان هادی زاده و علی مطلق و ... رفته بودیم خوابگاه 86 ها تا کارت ورزش بگیریم.(حتما همه یادتون میاد؟)هنوزم در صدد یه فرصت واسه خدمت به دوستان عزیز 86 مون هستیم.اما همه چیز مثل دو سال پیش نیست.بعضی از بچه ها یواش یواش تو لاک خودشون فرو رفتن.خیلی از شر و شورامون صداشون روز به روز ضعیف تر شد.جای بعضیهامون شد پیست و پیست و پیست. همدم خیلی هامون شد صندلیهای خالی کنار محوطه ی کافی شاپ.کار خیلی هامون شد شمردن غورباقه های دانشکده...بعضی هامونم رفتن سراغ  یه سری وقت گذرونی و سرگرمی های تلخ... .

کم کم خیلی از دوستا از هم جدا شدن هم اتاقی های سابق بعضا سایه ی همو با تیر میزنن.

چرا؟ چی شد که به اینجا رسیدیم؟چی شد که موقع امتحانا نزدیک خونه رفتن که میشه حال همه حسابی میگیره و هیچکی حوصله دانشگارو نداره و همه پرپر میزنن که زودتر فلنگو ببندن؟

.مشکل چیه؟

گرما؟ وضعیت آموزشی دانشکده وضعف استادا؟دوری دانشگاه از شهرامون؟دوری محل دانشکده از مرکز اهواز؟کمبود امکانات؟

بله درسته همه مشکلات بالا و یه سری مشکلات دیگه که کم هم نیستن باعث شده که خیلی هامون نسبت به تصمیمی که واسه اومدن به اهواز گرفتیم تردید پیدا کنیم.بگیم ای کاش همون دور وبر خونه میرفتم دانشگاه و ... .اما دوستای خوبم!باید گفت که ما ودانشکده کوچیکمون از نعمتی بهره مندیم که خیلی ها توی خیلی از دانشگاههای ایران ازش بی بهره اند: بچه های خوب.رفقای خوب.بله امکانات خوبه نزدیکی به شهر خوبه اما من یکی و مطمئنم خیلی از شما رفقا معتقدیم که همه اینا بدون رفیق و هم دانشگاهی های خوب هیچه.چه بسا اگه هرکدوم مون تو دانشکده ی پرامکاناتی مثل دانشکده آبادان بودیم تا الان به ستوه اومده بودیم.حالا چیکار میشه کرد؟چیکار میتونیم بکنیم که وضع دانشکده مون بهتر بشه؟چیکار میتونیم بکنیم که کارمون به افسردگی و زدگی از دانشکده نکشه و بالعکس جایی بشه که همیشه دل تنگش باشیم و چشم انتظار دیدنش؟به نظر من اولین قدم محکم کردن دوستی هامونه.وقتی که ما تو دانشگاهیم جز هم اتاقی و رفقا و هم ورودی ها کس دیگه ای رو نداریم پس باید سفت دوستامونو بچسبیم و متحد باشیم که تو روزای سخت بتونیم پشت و پناه همدیگه باشیم.

قدم بعدی چیه؟

 

 

ارادتمند

دوست و برادر کوچکتر شما

آ.حفاری

جان مریم...

جان مریم چشماتو وا کن

سری بالا کن

دراومد خورشید

شد هوا سپید

وقت اون رسید

که بریم به صحرا

آی نازنین مریم...

 

میلاد امام عصر حضرت مهدی(عج) مبارک باد

شب بود و هوای شهر بسیار تاریک. من نو جوان , فارغ از سختی های روزگار درون کوچه ها پرسه می زدم مردی درون تاریکی چیزی را جست و جو می کرد از او پرسیدم: پی چه می گردی؟ در این شب ظلمت که چیزی آشکار نمی شود؟!

مرد پاسخی داد که معنی آن را درک نکردم و به پرسه زدن بی هدفم ادامه دادم.

شب است هوای شهر بسیار تاریک شده است مردم سرگردان با چهره های درهم و صورت های پر چین و چروک درون شهر پی یک راه , به دنبال یک راه حل, چاره وشاید یک قهرمان, یک  افسانه درون شهر می چرخند...

پاسخ مرد را هم اکنون به یاد می آورم : من درون شب می گردم اما با چشمانم جست و جو نمی کنم من سعی می کنم به صدای آواز حقیقت گوش فرا دهم.مشکل ما تنها اینست که حقیقت را گم کرده ایم و برای یافتن آن به چشم ظاهر بسنده می کنیم حال آنکه منجی درون شهر آواز حقیقت را سر می دهد...  



میلاد منجی خجسته باد