صبر کن...
امروز اولین بار بود که لاما تنها به خانه ها سر کشی میکرد . البته قبلا بارها با فرشته های دیگر به خانه ها سر زده بود اما تنها در قالب تماشاگر... کودکانی که یا بستنی شکلاتی بزرگ می خواستند یا یک عروسک و یا یک ماشین اسباب بازی کنترلی...گاه کودکانی بودند که افق دیدشان از اینها فراتر می رفت و چیزهایی از قبیل پرواز در آسمان ها و یا سفر با یک کشتی بزرگ را طلب می کردند. لاما به هریک از 6 خانه ی ابتدای کوچه سر زد و در حد توانش (آن قدر که خداوند به او اختیار داده بود) خواسته های بچه هارا بر آورده کرد.
خانه ی شماره " 7 " اما یک خانه ی معمولی بود ... از درب فلزی کهنه اش و ظاهر ساده ی خانه مشخص بود که خانواده ی ثروتمندی در آن زندگی نمی کنند . پدر خانواده معلم بود ، 4 فرزند داشت و با حقوق اندکی که از دولت می گرفت چرخ زندگی را به سختی میچرخاند . پنجره های خانه را یک لایه غبار پوشانده بود . درختها و گل های باغچه نیز اینگونه وانمود می کردند که مدت هاست که از بی توجهی رنج میبرند...
لاما طبق برنامه به سراغ کوچکترین فرزند خانه رفت. پسر 7 ساله ای که با برادر و خواهر 13 و 15 ساله اش در یک اتاق میخوابید.خواهر بزرگترش نیز در آستانه ی ازدواج بود. پسرک بر روی پتوی نازکی که دولا شده بود دراز کشیده بود و خیره به عکس زنی می نگریست که گویی مادرش بود... چند لحظه ای از حضور فرشته در کنار پسرک نگذشته بود که کودک لب به دعا کردن باز کرد: - خدایا! پرودگارا! یه کاری کن که مامانم دوباره خوب شه! موهاش! موهاشو بهش برگردون! یه جوری به بابام پول بده که مامانمو ببره خارج خوب کنه! یه کاری کن که دوباره بتونیم باهم به گلها و درختها آب بدیم یه کاری کن مامانم دوباره بتونه باهام تو حیاط بازی کنه من رو دستاش چشم بذارم تا بقیه قایم شن ...
فرشته ی جوان که از نحوه دعا کردن خالصانه پسرک مغموم شده بود آرام پرهای سپیدش را بر سر و روی پسرک کشید و از اتاق بیرون رفت...
مادر پسرک مبتلا به سرطان خون در بیمارستان بستری بود موهایش را از ته تراشیده بودند. پزشکان حالش را "وخیم" گزارش کرده بودند البته گفته می شد در صورت اعزام بیمار به خارج از کشور ممکن بود فرصتی برای درمان وی مهیا شود. مرد معلم (همسرش) نیز در حال تلاش برای جمع آوری هزینه های سفر به خارج بود.
" لاما " ی فرشته اما عزم خود را جزم کرده بود که با خداوند در مورد پسرک و مادر بیمارش با خداوند صحبت کند. وقتی موضوع را با خداوند متعال مطرح کرد ، پروردگار لبخندی زد و به فرشته گفت که روزهای خوبی در انتظار این پسر هست.
"لاما "ی فرشته خشنود و امیدوار از این سخن خداوند رفت تا باز هم به پسرک و مادرش سر بزند. در این حین با صحنه ی جالبی روبرو شد: والدین شاگردهای مرد معلم جلوی در خانه ی آنها گرد آمده بودند تا هر یک به اندازه ای که وسعش می رسید این خانواده را کمک کند.از موسسه ی خیریه ای که روزگاری زن خود در آن عضو بود نیز خبرهای مسرت بخشی می رسید : موسسه بخشی از هزینه ی سفر را تقبل کرده بود... لاما تقریبا هر روز به این خانه سرکشی می کرد و از نزدیک شاهد تلاش های خانواده و همچنین امیدواری هایشان برای بهبودی مادر خانواده بود... پس از مدتها نوری تحت عنوان " امید " چهره پسرک را فرا گرفته بود...
پس از گذشت چند روز از اولین دیدار لاما با پسرک وقتی نیمه شب جمعه فرشته از خیابان هشتم به پائین سرازیر میشد پارچه های مشکی که از دور بر در و دیوار خانه ی شماره "7" خودنمایی می کرد، توجه اش را جلب کرد... مادر پسرک قبل از آماده شدن کامل مقدمات سفر از دنیا رفته بود...
چندین وچند سال بعد وقتی "لاما" فرشته ی با تجربه ی درگاه خداوند متعال پس از مدت ها از خیابان هشتم آن قسمت شهر عبور می کرد خانه ی شماره "7" را بسیار متفاوت از چند سال قبل یافت: خانه رنگ و روی خوبی گرفته بود و گلها و گیاهان آن بسیار شاداب به نظر می رسیدند. در کنار خانه شماره "7" مطب پزشکی بود که از برترین پزشکان کشور در زمینه درمان بیماران سرطانی به شمار میرفت. درون مطب عکس زنی بود با موهای از ته تراشیده و کودکی که چشمهایش را مثل بازی قایم موشک روی دستهای زن گذاشته بود.