درد و دل ممنوع
چشمام رو باز کردم و دوباره بستم . نور چراغ بازم چشمام رو می زنه . بازم دلگیر از این نفس های تکراری که میگه هنوز زنده ای .
گربه ها دنبال هم می دوند و من نگاهشون می کنم . همه جا رو زیر رو می کنند ، فقط جرأت بالا اومدن از نیمکت رو ندارند . آخه من در بالاترین قسمت نیمکت نشستم و پاهام رو جایی گذاشتم که باید اونجا می نشستم . خسته شدم از بس سرم رو به نشانه ی سلام جلوی این و اون خم کردم . خستم از زندگی ای که توش یه آدم مرده باشی .
خنده ای که از بیرون اتاق میاد . دیگه مثل قبل به این امیدوار نمیشم که شاید یه نفر پیدا شده راهی کشف کرده که از ته دل شاد باشه . الان می دونم خنده های آنها نیز مانند لبخندهای خودم مصنوعیه .
به من چه بقیه کارشون چیه و چرا کاری می کنند که من نمی فهمم ؟ من هنوز خودم رو پیدا نکردم .
.
.
.
Never was and never will be
You don't know how you've betrayed me
And somehow you've got everybody fooled
Without the mask where will you hide
Can't find yourself lost in your lie
I know the truth now
I know who you are
And I don't love you anymore
آهنگایی که یه زمانی باهاشون زندگی می کردم هم منو تنها میذارن و می میرن تا من هنوز تنها باشم با خاطراتی که می خوان باشن و دوستم دارن که خونه ای داشته باشن و حداقل زندگی بیشتر .
این درد دل من نیست که واسه من درد و دل کردن هم ممنوعه . این نا نوشته ای از شخصیتی گنگ درون افکار من است که می نوازد گوش هایم را هنگام تنهایی که از چه ناراحتی که دانستن حال ما شاید مرحمی باشد بر زخمت که در پس ما چیزی بیش از تکه نانی آغشته به دست های گرتل در امید به بازگشت به خانه نیست .
گرتل ، یادت باشد که کلاغ ها همیشه در کمین امید تو هستند . پس امیدت را فنا ناپذیر کن .
اشتباه نشه این فقط یه نوشته است که ساخته ی تخیلاته . نه چیز دیگه .